بازگشت به صفحه اول

Status för iranska kvinnor i Sverige جستجویی در وضعیت زنان ایرانی پناهجو در سوئد

از انتظار طولانی شنیدن پاسخ تو ،  خسته شده اند

 دانلود فایل با تصاویر کامل : روی شکل کلیک کنید 

 

 

از اینجا مستقیم بخوانید:

فرح شیلاندری
پاییز 1389/2010
مقدمه
چشمان اشکبار زنان و کودکان ایرانی که با گام های سست از درگاه اداره های مهاجرت بیرون می روند صحنه ای است که هر پناهجوی ایرانی در گوشه و کنار دنیا بارها با آن روبه رو شده، و پرسش هایی دردآلوده به دل و جانش چنگ انداخته است "آیا ما نیز مردمی با حقوق برابر با جهانیان هستیم؟ آیا روزی فرا خواهد رسید که حقوق ما نیز محترم شمرده شود و جهانیان از درد آوارگی ما باخبر شوند و دلایل ما را برای آزادی و نفس کشیدن در هوای پاک برابری و زندگی در جامعه ای که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون نباشد، محکم و قابل قبول خواهند دید؟" به راستی بر جامعۀ ایرانی چه گذشت که زنان و مردان آزاده اش هر روز به سودای زندگی بهتر تن به آوارگی در کشورهای دوردست می دهند و رنج راه و آسیب های آشکار و پنهان آن را به جان می خرند و حاضر به بازگشت به شرایط زندگی زیر سایۀ جمهوری اسلامی نیستند؟
در سال های اخیر شاهد موج گسترده و روزافزون هموطنانی هستیم که به دلایل گوناگون جان خود را در ایران در معرض خطر می بینند و به کشورهای غربی پناهنده می شوند. اغلب این پناهجویان در کشور خود فعالیت سیاسی نداشته اند اما باز هم دلایل خود را سیاسی و اجتماعی و گاه مذهبی ذکر می کنند. بسیاری از این پناهجویان که با دشواری بسیار خود را به ساحل امنی رسانده اند، با قوانین سرسخت پذیرش مهاجر و جواب منفی اداره های مهاجرت روبرو می شوند. این پناهجویان ایرانی بر روی تیغه دولبه ای راه می روند: از یک سو در کشور خود امنیت، آزادی فردی و اجتماعی و حقوق انسانی آنان زیرپا گذاشته می شود و عمری را به دست و پنجه نرم کردن با مشکلاتی می گذرانند که سال ها پیش در کشورهای غربی حل شده، و از سوی دیگر ادارات مهاجرت دلایل آنان برای خارج شدن از ایران و اقامت در کشور دوم را ناکافی

شمرده و مشکلات آنان را جدی تلقی نمی کنند. رویای این پناهجویان برای آسایش و امنیت و تجربۀ یک زندگی عادی در پشت درهایی درهم شکسته می شود که طبق قراردادهای بین المللی حقوق بشر باید به روی آنان باز باشد. برخی از آنان پل های پشت سر خود را درهم شکسته و راهی برای بازگشت ندارند، پس به زندگی تلخی قدم می گذارند که هرگز در رویای آنان نمی گنجید.
زنان شمار کثیری از پناهجویان ایرانی را تشکیل می دهند که به دلیل نگاه جنسیتی، آسیب پذیرتر از مردان هستند و از وضعیت اسفناک تری رنج می برند. برخی از این زنان بدون همسران و گاه با کودکان خود به غرب می روند و در جستجوی رویای زیرپاگذاشته شدۀ خود با آینده ای مبهم و تاریک روبه رو می شوند و نه تنها باید برای زندگی دشوار در جامعۀ جدید مبارزه کنند بلکه مسئولیت فرزندان خود را نیز به عهده دارند. این زنان نه از سوی جامعۀ خود مورد حمایت قرار گرفته اند و نه در جامعۀ غربی از حمایت و امنیت کافی برخوردار می شوند. داستان ها و ماجراهای این زنان در غربت، که اکثر آنان تحصیلات عالی و توانایی های بسیار دارند، دردناک و رنج بار است. زنان مهاجر در کشور دوم نیز به دليل رنگ پوست، مذهب، زبان ديگر، ترس از پلیس، و عدم آشنايى با قوانين دفاع از حقوق زنان در کشور مهاجرپذير به طور وسيع مورد سوءاستفاده و به خصوص تحقير جنسى و نژادى واقع مى شوند. از آنجاکه روی سخن این مقالۀ تحقیقاتی بیشتر با زنان پناهجوی ایرانی است، با برخی از این زنان که به کشور سوئد پناهنده شده اند گفتگویی دوستانه داشته ایم و از دلایل آنان برای مهاجرت از کشور خود جویا شدیم. در این گزارش تحقیقی با تنی چند از وکلا، فعالان حقوق پناهندگی و سیاستمداران سوئدی نیز گفتگو شده و مسائل و مشکلات پناهندگی از زوایای گوناگون اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مورد بررسی قرار گرفته است. پس از طرح مسائل این زنان، شایسته است مروری بر پدیدۀ "پناهندگی" و تعریف واژه "پناهجو" از منابع رسمی داشته باشیم.
در گفتگویی با یکی از زنان پناهجوی ایرانی در استکهلم، به نام خانم میترا فتحیان پور، پای درد دل ایشان نشستیم. خانم فتحیان پور زندگی خود در ایران و مشکلات پس از پناهندگی در سوئد را اینچنین بیان کرد:
" در خانواده ای بسیار مذهبی، سنتی و متعصب به دنیا آمدم. برای والدینم مهم نبود که عقیدۀ من چیست در واقع آنان خواسته های خود را به من تحمیل می کردند. هفده ساله بودم که ناخواسته مجبور به ازدواج با پسر همسایه شدم فقط به این دلیل که والدینم یک نامۀ عاشقانه از این پسر در کتاب من پیدا کردند و متوجه رابطۀ دوستی بین ما شدند و به دلیل تعصبات شدید مذهبی و سنتی، مرا مجبور به ازدواج با وی کردند. از همان اوایل زندگی مشترک متوجه شدم که شوهرم شخص مناسبی برای من نیست. اما خانواده ام اجازۀ جدا شدن از او را نمی دادند و وادار به تمکین و ادامۀ زندگی با او شدم. شوهرم شخصی بیمار و غیرعادی بود و مرا آزار می داد و دوست نداشت به هیچکس دیگر حتی بچه هایم محبت کنم. حتی یک بار که من سرگرم نوازش کودکم و لالایی گفتن برای او بودم، شوهرم با لگد کتری آب جوش را به طرف من پرت کرد که درنتیجۀ آن دست راستم تا بالای بازو دچار سوختگی شدید شد که آثار آن هنوز هم روی بازویم دیده می شود. من مجبور بودم به آن زندگی ادامه دهم تا کودکانم به سن قانونی برسند و حق انتخاب زندگی با مرا داشته باشند چون درغیر این صورت، دادگاه سرپرستی آنان را به شوهرم می داد. تا اینکه در سال 1374 با وجود داشتن سه فرزند، شغل تعلیم رانندگی، و فشارهای تامین مخارج زندگی، از آنجا که عشق و علاقۀ زیاد برای ادامۀ تحصیل داشتم، وارد دانشگاه شدم. اما یک ماه مانده به پایان تحصیلم، شوهرم مانع ادامه تحصیل من شد. بعد از آن بود که تقاضای طلاق کردم و با بخشیدن مهریه و تمام وسایل زندگی ام به وی، موفق به گرفتن طلاق شدم. تا اینکه دو سال و نیم پیش، ورق زندگی ام برگشت. دو تا از پسرانم در یک درگیری در پمپ بنزین شهر در اعتراض به گرانی بنزین با بسیجی ها درگیر و توسط نیروی انتظامی دستگیر شدند. پسرانم را همراه با اراذل و اوباش در شهر گرداندند و از آبرو و حیثیت خانوادگی ساقط کردند. فیلم و عکس این واقعه در روزنامه ها و تلویزیون منتشر شد. با این کار، پسران من هرگز نمی توانند حتی فکر ازدواج یا داشتن شغلی مناسب در آن شهر و حتی کشور را داشته باشند. من با تلاش شبانه روزی خود نگذاشتم فرزندانم دزد، معتاد یا موادفروش بشوند. پسران من ورزشکار هستند. اما گویی دولت از جوانان سالم و ورزشکار وحشت دارد و شاید اگر معتاد بودند، هشت ماه تمام در وزارت اطلاعات و زیر شکنجه و بازپرسی نگه داشته نمی شدند. بعد از مدت هشت ماه، توانستم با وثیقۀ دویست و پنجاه میلیون تومانی پسران خود را از زندان آزاد کنم، که این وثیقه را به وسیلۀ چند سند ملکی خود و خانوادۀ پدریم تهیه کردم. از آن به بعد هر مراسم یا تظاهراتی در شهر صورت می گرفت، پسران مرا برای بازجویی احضار می کردند.
من و فرزندانم امنیت و آسایش نداشتیم. به دنبال راهی برای نجات فرزندانم به سوئد آمدم تا با گرفتن اقامت شاید بتوانم آنان را نیز از کشور خارج کنم اما گویی مشکلات من سر پایانی ندارد. وکیلی که در اختیار من گذاشتند برای من مترجم نگرفت و به همین دلیل حرف های من و مشکلات مرا درک نکرد. من از قبل متنی را تهیه کرده بودم که به زبان فارسی همۀ مشکلات و دلایل خود برای پناهندگی را توضیح داده بودم. اما وکیلم حتی این متن دو صفحه ای را از من نگرفت و اظهار کرد ترجمۀ این متن هزینه دارد و باید خود شما این کار را انجام دهید. اما من توان مالی برای این کار نداشتم. هنگام مصاحبه در ادارۀ مهاجرت، وقت کافی برای من تعیین نکردند و پیش از آنکه مترجم حرف های مرا برای مسئول پرونده ام ترجمه کند، سئوال دیگری مطرح می کردند.
اگر ادارۀ مهاجرت سوئد نمی خواهد پناهنده بپذیرد بهتر است در همان بدو ورود ما را به زندان بفرستند تا تکلیف ما مشخص شود. الان 20 روز است که به من اجازۀ کار داده اند اما چون من زبان سوئدی بلد نیستم نمی توانم کار پیدا کنم. ادارۀ مهاجرت اجازۀ رفتن به کلاس زبان را به من نمی دهد چون جواب منفی گرفته ام. پس من با این اجازۀ کار چه می توانم بکنم؟ هر جا برای کار مراجعه می کنم از من می پرسند زبان سوئدی بلدی؟ باید دستکم 30 درصد زبان بدانم تا بتوانم کار کنم اما امکان شرکت در کلاس های زبان سوئدی ادارۀ مهاجرت را ندارم.
به سختی توانستم برای مدت کوتاهی کار پخش تبلیغات روزنامه ای را از یک صاحب کار ایرانی بگیرم. اما اصلا نمی توان اسم آن را کار گذاشت در واقع نوعی بیگاری است. برای یک ساعت کار فقط 25 کرون پرداخت می شود درحالیکه به یک سوئدی برای یک ساعت کار 200 کرون پرداخت می شود. صاحب کار، این کار پخش تبلیغات و اعلامیه را از کسان دیگری می گیرد و به او ساعتی 45 کرون پرداخت می شود و او به ما 25 کرون می دهد و ما هم حق نداریم اعتراض کنیم. اگر من به صاحب مغازه بگویم این آقا ساعتی 25 کرون به من می دهد، دیگر مرا برای کار قبول نخواهد کرد. همان طور که الان ایشان فهمیده اند که من اجازۀ کار دارم و ممکن است به پلیس اطلاع بدهم، دیگر به من کار نمی دهد. بعد از گرفتن جواب منفی از ادارۀ مهاجرت، پولی که این اداره به من به صورت ماهانه پرداخت می کرد نصف شده است و من حتی نمی توانم هزینۀ کارت اتوبوس و قطار را بدهم که هر روز دنبال کار بگردم. من الان واقعا مستاصل شده  و نمی دانم به کجا باید مراجعه کنم و از چه کسی کمک بخواهم."
خانم معصومه فقیه ثانی (پناهجو):
"پروندۀ من سیاسی و نوع پناهندگی من هم سیاسی است. آسیب ها از همان اوایل پیروزی انقلاب شروع شد. ناگهان اسم پدرم جزو ساواکی ها درآمد به خاطر اینکه پدرم در هتل بنیاد پهلوی کار می کرد و در واقع به نوعی معتمد دربار بود و با خانواده ی پهلوی ارتباط داشت. این اولین شوکی بود که به ما وارد شد. مدام پشت در خانۀ ما می نوشتند "مرگ بر ساواکی". درحالی که پدرم اصلا با ساواک همکاری نداشت. ما هر لحظه احساس می کردیم پدرمان کشته خواهد شد. در دهۀ شصت اتفاقات ناگواری برای من و خانواده ام افتاد. یکی اینکه من و خواهرم دستگیر شدیم. من حدود هشت ماه در زندان بودم و خواهرم شش سال. چند ماه بعد از دستگیری من و خواهرم، به پدرم خبر دادند که هر دو دختر او را اعدام کرده اند. پدرم با شنیدن این خبر سکته کرد که منجر به فوت ایشان شد. بعد از آن، مادرم که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت، شب و روز پشت در زندان بود که به دلیل سماجت ها و پیگیری های مادرم، حکم دو سال زندان من به شش ماه تنزل کرد و مرا آزاد کردند. خواهر من طرفدار سازمان مجاهدین بود ولی خود من هرگز نه مذهبی بودم و نه طرفدار این سازمان. من در تظاهراتی که به دلیل اخراج دو تن از معلمان مدرسۀ ما برگذار شده بود (که یکی از آنها خواهر خودم بود) شرکت کردم و در این راهپیمایی دستگیر شدم. پس از آزادی از زندان هرگز احساس شادی نداشتم، کاملا سرخورده و درحقیقت به شدت افسرده و منزوی بودم. اما آخرین انتخابات ریاست جمهوری در ایران مرا از این حالت خمودگی بیرون کشید. احساس کردم دوباره می توانم در فعالیت های اجتماعی و سیاسی شرکت کنم. خودم و دختران و همسرم در تمام راهپیمایی های اعتراضی پس از انتخابات شرکت کردیم و دختر من دوبار با گاز اشک آور مسموم شد. ما فکر می کردیم می توانیم با حضور در خیابان و نشان دادن اعتراض خود به تقلب در نتیجۀ انتخابات تغییری در شرایط سیاسی و اجتماعی ایران ایجاد کنیم اما متاسفانه حکومت به شدت مردم را سرکوب کرد و برای بار دوم پروندۀ سیاسی من گشوده شد. الان حدود یک سال است که همراه دو دخترم به سوئد آمده و تقاضای پناهندگی کرده ام. حدود دو ماه پیش در ادارۀ مهاجرت با من مصاحبه شد و هنوز جوابی نگرفته ام."
خانم نیوشا سلطانی (پناهجو):
"تجربه ی من از زندگی در ایران خیلی تلخ است. در نظر بگیرید دختر چهار پنج ساله ای را که در کودکستان می خواهد با بچه ها بازی کند، اما وقتی در جمع بچه ها قرار می گیرد، پسرها می گویند "تو دختری، برو با دخترها بازی کن". در واقع اولین حق او را که بازی با همسالان خود از جنس مخالف است از او می گیرند. زن در فرهنگ اسلامی بار منفی به دوش می کشد. به فلسفۀ خلقت نگاه کنید، در داستان آفرینش، اولین گناه را زن مرتکب می شود. زن باعث می شود آدم از بهشت رانده شود. چرا در قصه های مذهبی این بار را بر دوش زن می گذارند؟ چون مذهب اسلام مذهبی ضدزن است و از همان آغاز می خواهد احساس گناه را به زن منتقل کند و او را از دایرۀ قدرت بیرون براند. فلسفۀ حجاب هم به همین شکل است: راندن و نادیده گرفتن زن.
من به دلیل گرایش جنسی متفاوت در مدرسه مورد تهدید مدیر مدرسه بودم. هر روز مرا از کلاس بیرون می کشید، به دفتر خودش می برد و با تحکم به من می گفت "خدا، جامعه و پدر ومادرت از تو متنفر هستند. هر قدمی که روی زمین برمی داری و هر نفسی که می کشی گناه است و خداوند و عرش آسمان تو را لعنت و نفرین می کنند". چرا؟ مگر من چه کرده ام؟ خداوند مرا با این نوع احساس به دنیا آورده است. من این را برای خودم انتخاب نکرده ام، چیزی است که با آن متولد شده ام. آیا مجازات من مرگ است؟ چرا نباید با دیگران برابر باشم؟ چون نگاه مذهبی به امثال من نگاهی خشونت بار و تبعیض آمیز است. یک بار مدیر مدرسه در سرمای زمستان، سر مرا زیر آب گرفت و ساعت ها مرا در برف در حیاط مدرسه نگه داشت. من سه بار اقدام به خودکشی کردم چون نمی خواستم اعدام شوم. می خواستم حالا که قرار است بمیرم، نوع و زمان و محل مرگم را خودم انتخاب کنم. اما هر بار خانواده ام مرا از مرگ نجات داد.
الان که در سوئد هستم معنای آزادی و برابری را در این جامعه درک می کنم، چیزی که وقتی در ایران بودم حتی رویایش هم در ذهن من نمی گنجید. من موسیقیدان هستم اما استعدادهای من و جوانان همسن و سال من در ایران و در آن شرایط خفقان و محدودیت بی حد و حصر اجتماعی نابود می شود. در ایران خواسته های مردم اهمیتی ندارد بلکه این خواسته های رژیم و مذهب است که همه چیز را به مردم تحمیل می کند: حجاب اجباری، مذهب اجباری، حتی جنسیت اجباری. پس من به عنوان یک انسان کجای قوانین در نظر گرفته شده ام؟"
خانم پریسا  پرویزی (پناهجو):
"من پریسا هستم، چهل ساله، از ایران با دو پسرم به سوئد آمده ام و خیلی خوشحال می شوم که از دردهای خودم برای شما تعریف کنم. من از ایران به ترکیه رفتم و از ترکیه به سوئد آمدم. همۀ کارهایم را به شخصی محول کردم که به صورت قاچاق  من و فرزندانم را از ترکیه به سوئد بیاورد چون شرایط من در ایران بسیار سخت بود و نمی توانستم به صورت قانونی از کشور خارج بشوم. به همین دلیل به کسانی متوسل شدم که بتوانند به صورت قاچاق برایم پاسپورت درست کنند. من سوئد را برای پناهندگی انتخاب نکردم، حتی تا وقتی که به ترکیه رفتم هم نمی دانستم به سوئد خواهم آمد. این افراد در ترکیه به من گفتند که دستشان برای سوئد باز است. در واقع برای من انتخاب شد، من خودم نخواستم.
من مشکلات زیادی با همسرم داشتم، هم اختلاف فرهنگی و هم اختلاف مذهبی. من خیلی سال پیش و خارج از ایران مذهبم را عوض کردم و به دین مسیحیت گرویدم. باتوجه به این مسئلۀ تغییر مذهب، مشکلات زیادی با همسرم داشتم. همسرم مرتبا مرا تهدید می کرد که تغییر مذهب من را اطلاع خواهد داد. در این صورت وضعیت و شرایط من در ایران بسیار دشوار می شد و با مراجع قضایی و احتمالا حکم اعدام به جرم ارتداد و خروج از دین مواجه می شدم و الان هم مطمئن هستم که با رفتن من از ایران، همسرم این موضوع را به مراجع قضایی اطلاع داده است و من راه برگشتی ندارم. من هجده سال با همسرم زندگی کردم و در این مدت، زندگی زناشویی من سراسر جدال و درگیری بود زیرا در هیچ نکته ای با همسرم تفاهم نداشتم. همیشه با ترس زندگی می کردم. بچه های من در این تلخکامی زجر زیادی کشیدند، به دست پدر تنبیه می شدند و رابطۀ خوبی با او نداشتند. در ایران، نه قوانین کشور و نه فرهنگ سنتی این جامعه از زن حمایت نمی کند. من عملا نمی توانستم به دادگاه مراجعه کنم یا تقاضای طلاق بدهم چون همسرم مرا تهدید می کرد که موضوع تغییر مذهب مرا در دادگاه فاش خواهد کرد؛ و دیگر اینکه بچه ها را از من می گرفت و من مطلقا دوست نداشتم بچه ها از من جدا شوند.
به طور خلاصه، می توانم بگویم عواملی که باعث گریز من از کشور شد، فرهنگ مردسالار، تحقیر زن، وجود قوانین ضد زن و عدم برابری حقوق زن و مرد بود. من حق نداشتم هیچ تصمیمی چه در مسائل کوچک چه در مسائل بزرگ بگیرم. مثلا حتی حق نداشتم لباس خودم را انتخاب کنم. شوهرم لباس مرا انتخاب می کرد و می گفت "تو باید چیزی را بپوشی که من انتخاب می کنم." جامعۀ ایرانی یک جامعۀ مردسالار است و بیشترین حق را به مرد می دهد. زن های ایرانی هم از سوی جامعه و فرهنگ سنتی حاکم بر آن و هم در خانه از سوی شوهران خود مورد ظلم قرار می گیرند و مجبور به اطاعت از همسر هستند. با توجه به این مشکلات اجتماعی و خانگی، من یا باید ماندن و مرگ تدریجی را انتخاب می کردم یا تصمیم به ترک وطن می گرفتم که من راه دوم را انتخاب کردم.
در ادارۀ مهاجرت با من مصاحبه شد اما به چند دلیل جواب منفی گرفتم. اول اینکه مشکلات و مسائلی که باعث شد من از ایران خارج شوم چندان برای مسئولان ادارۀ مهاجرت سوئد قابل قبول و ملموس نبود چون خود اینها با چنین مشکلاتی روبه رو نیستند، درک آن هم برای آنان مشکل و گاهی غیرقابل باور است. مثلا می گویند قوانین ایران چندان هم ضد زن نیست و شما می توانید به ایران برگردید و به راحتی در آنجا زندگی کنید، و ما حس می کنیم تو نیاز به کمک نداری. حتی مسئلۀ تغییر مذهب من از اسلام به مسیحیت هم برای آنان کافی نبود و از من خواستند مدارک بیشتری نشان دهم که من مدارک دیگری نداشتم و تعدادی عکس به آنها نشان دادم که ظاهرا برای آنها کافی نبود."
کدام مسئلۀ خاص در دین اسلام با عقاید شما جور درنمی آمد که تصمیم به تغییر مذهب گرفتید؟
"اول از هر چیز، حجاب اجباری، دوم رفتار با زن. در اسلام زن باید از مرد اطاعت و تمکین کند و درغیر این صورت متمرد یا نافرمان خوانده می شود. مسئلۀ دیگر، داشتن رابطۀ زناشویی اجباری یا سکس اجباری است. حتی اگر زن اعتراض کند، مرد می گوید اسلام این را حکم کرده و هر وقت من بخواهم تو باید در اختیار من قرار بگیری. این جور زندگی برای زن مثل برده داری است. تعبیر من این است که اگر "بایدی" درکار باشد که زن در دست کسی قرار بگیرد این عین برداری است. من خاطرات دیگری هم از نوجوانی دارم. مثلا، وقتی مدرسه تعطیل می شد ، گشت ارشاد بیرون مدرسه توی خیابان ایستاده بود و من شاهد بودم دختری موی سرش از مقنعه بیرون بود و یکی از این افراد گشت آمد مقنعۀ او را کشید جلو سرش و مقنعه را با پونز توی پیشانی دختر فرو کرد و گفت "دیگه یادت نره که روسری ات باید تا اینجا پایین باشه!" در واقع با این کار به دخترها می گفتند این پونز یادت نره، دفعۀ بعد روسریت نباید بالا برود. همۀ اینها برای من که دختر جوانی بودم خیلی وحشتناک بود. ما حق نداشتیم حتی یک دوستی سالم با جنس مخالف خود داشته باشیم. اگر این ارتباط برقرار می شد چه بسا به زندان منجر می شد که برای خیلی از دوستان من اتفاق افتاد و اتفاقات وحشتناکی که در زندان برای دختران رخ می داد. این ها را که می دیدم به خودم می گفتم اگر مسلمانی این است و اسلام این است، من این مذهب را نمی خواهم. این از زمان مجردی، وقتی هم که ازدواج کردم دیدم باز هم قوانین اسلامی در زندگی زناشویی مشکلاتی ایجاد می کند که قابل تحمل نیست، مثل زورگویی و خشونت مرد و نیز اجبار در رابطۀ جنسی با شوهر، و اینکه من مجبور به تمکین هستم. با در نظر گرفتن همۀ این موارد، به این نتیجه رسیدم که تغییر مذهب بدهم. این تغییر مذهب مشکلات تازه ای برای من ایجاد کرد. در خانه ای که تحت کنترل شوهرم بود، من حتی نمی توانستم یک کتاب در مورد مسیحیت داشته باشم یا بتوانم با همکیشان جدید خود رفت و آمد و ارتباط داشته باشم. در ایران این امکان برای من وجود نداشت که دربارۀ دین مسیحیت تحقیق عمیقی بکنم. من بدون اطلاع همسرم و در یک کشور دیگر تغییر مذهب دادم و او بعدا متوجه شد یعنی مدارک و عکس های مرا در هنگام حضور در کلیسا دید. بعد از آن همیشه تهدید می کرد که تغییر مذهب مرا اطلاع خواهد داد و این وسیله ای شده بود که خواسته های خود را به من تحمیل کند، و در واقع از این مسئله سوءاستفادۀ ابزاری می کرد.
الان وضعیت من اینطور است که با دو بچه از کشور فرار کردم، زندگی و جوانی من تباه شده و به کمک و حمایت دولت سوئد نیاز دارم. من می توانم کار کنم و هزینه های خودم و کودکانم را تامین کنم اما به من مجوز کار نمی دهند. الان در جایی اقامت دارم که مثل یک دهکدۀ کوچک است و عملا امکان اینکه بتوانم کار پیدا کنم نیست. اگر برای این مسئله فکری می کردند می توانستند از این نیروی کار غالبا جوان استفاده کنند. من از یک سری مشکلات در کشورم فرار کردم، از خانواده ام جدا افتادم، این نشان می دهد که من مشکلاتی داشتم که نمی توانستم به صورت قانونی یا عرفی آنها در کشور خودم حل کنم. اگر من زندگی راحتی در کشور خودم داشتم هرگز راضی به این دوری از خانواده و غربت نمی شدم. حتی نمی دانم این غربت چقدر طول خواهد کشید."
آنچه از گفته های این زنان به دست می آید را می توان به دو بخش مشکلات پیش از ترک ایران و مشکلاتی که پس از خروج از کشور با آن روبه رو شده اند دسته بندی نمود. نکات مهمی که از جمع بندی نظرات آنان دربارۀ عواملی که سبب خروج ایشان از کشور شده است تقریبا در موارد زیر مشترک است: ناکافی بودن و گاه غیرانسانی بودن قوانین مربوط به زنان، عدم امنیت اجتماعی، عدم آزادی های فردی و فرهنگ مردسالاری. در مورد قوانین مربوط به زنان، اکثر مصاحبه شوندگان بر محرومیت از حق طلاق و حق سرپرستی از فرزندان تاکید کرده اند. برخی از مصاحبه شوندگان از عدم وجود امنیت اجتماعی صحبت کرده اند که می توان به گشت های ارشاد، بازجویی و دستگیری زنان به دلایل عدم رعایت حجاب اسلامی (یا بدحجابی)، داشتن آرایش، یا همراه بودن با فردی از جنس مخالف در خیابان اشاره کرد. حجاب اجباری، آزادی انتخاب رنگ و نوع پوشش، انتخاب مذهب، انتخاب نوع روابط اجتماعی و شغل نیز در مقولۀ آزادی های فردی قرار می گیرد. اما آنچه همۀ مصاحبه شوندگان در آن متفق القول هستند مسئلۀ فرهنگ مردسالاری یا سنتی حاکم بر جامعه است که نگاه مذهبی به آن دامن می زند و قانون نیز در این زمینه از آن حمایت می کند و دست مردان را برای اعمال خشونت بر زنان و کودکان باز می گذارد. به طورکلی، همۀ ناکاستی های فوق در جامعۀ ایرانی تا حد بسیار زیاد به نقص قانون و عدم حمایت قانون از زنان و کودکان بازمی گردد. قانونی که زن و فرزند را جزو املاک مرد می داند و به صراحت مرد را "صاحب دم" یا خون می شمارد، عملا موجب فروپاشی هستۀ خانواده و امنیت زنان و کودکان، و در نهایت فرار آنان از کشور می گردد. در قوانین اسلامی بر تمکین زن از مرد تاکید می کند اما به عواقب آن که می تواند موجب فروریختن بنیان خانواده گردد نمی پردازد؛ و فرهنگ سنتی-مذهبی آنچنان آزادی های فردی و اجتماعی را محدود می کند که عرصه را بر مردم تنگ می کند. آمارهای رو به رشد طلاق، خشونت، قتل های ناموسی، فرار دختران از خانه، اعتیاد و بزه کاری نشان می دهد که نه تنها مذهب، فرهنگ سنتی و قوانین مذهبی برای جامعۀ امروز با نیازهای انسانی ویژۀ زمان خود کافی، متناسب و بهنجار نیستند و سبب رشد جامعه و فرهنگ حاکم بر آن نمی شوند بلکه زمینه های سقوط و فروپاشی خانواده و جامعه را فراهم می کنند.
در بخش دوم، مشکلات زنان در غربت مورد بررسی قرار می گیرد. مهم ترین مشکلات این زنان در درجۀ نخست ارائۀ کیس پناهندگی است. اگرچه شرایط سیاسی و محدودیت های اجتماعی ایران و ظلمی که بر زنان این جامعه می رود کمابیش از طریق فعالان سیاسی و اجتماعی در گوشه و کنار دنیا و نیز فیلم ها و گزارش هایی که از طریق سایت یوتیوب در دسترس عموم قرار می گیرد، برای افکار عمومی جهان روشن شده است، اما ثابت کردن آن توسط پناهجویانی که سابقۀ فعالیت سیاسی منسجم  در کشور خود ندارند همچنان به صورت معضلی بزرگ پیش روی زنان و مردان پناهجوی ایرانی است. اداره های مهاجرت سوئد فقط کیس های سیاسی را به عنوان پناهنده، آن هم با دشواری بسیار، مدارک و شواهد قانع کننده، می پذیرند و از نظر آنان پناهندۀ اجتماعی معنایی ندارد (برای اثبات این ادعا به بخش گفتگو با خانم اوا حدادی، وکیل سوئدی ادارۀ مهاجرت مراجعه شود).
مشکل دوم، همچنان که توسط برخی از مصاحبه شوندگان نیز مطرح شد، مسئلۀ اجازۀ کار است. پناهنده ای که پاسخ منفی از ادارۀ مهاجرت می گیرد (به این معنا که درخواست پناهندگی وی رد می شود) اجازۀ کار قانونی (یا کار سفید) در کشور سوئد ندارد. از سویی، مبلغی که به صورت ماهیانه از سوی ادارۀ مهاجرت به وی پرداخت می شود نیز کاهش می یابد، و همچنین اجازۀ رفتن به کلاس زبان سوئدی نیز از او گرفته می شود. بنابراین، گرفتن جواب منفی به خودی خود مشکلات اقتصادی، اجتماعی و نیز امنیتی برای پناهجویان ایجاد می کند. این شرایط، همان شمشیر دولبه ای است که در آغاز به آن اشاره شد. زنان ایرانی نه در وطن و نه در غربت باور نمی شوند و مورد حمایت قانون و جامعه قرار نمی گیرند.
پناهجو و پدیدۀ پناهندگی
برای روشن تر شدن مفهوم پناهجویی و حقوق پناهندگی، شایسته است نگاهی کوتاه به منابع سازمان ملل و اعلامیۀ حقوق بشر داشته باشیم؛ و سپس به گفتگو با فعالان این حوزه بپردازیم.
باتوجه به تعریف های متعدد و متفاوتی که از واژه های "پناهجو" و "پناهندگی" در اعلامیه های جهانی و قوانین کشورهای گوناگون به چشم می خورد، ارائۀ یک تعریف عام از این واژه ها که بتواند در همۀ کشورها و همۀ موارد به یکسان به کار برده شود، کار چندان ساده ای به نظر نمی رسد. در ماده 14 – 1) اعلامیۀ جهانی حقوق بشر، که در سال 1948 به تصویب رسید، آمده است "هر كس حق دارد براي گريز از هر گونه شكنجه و فشار به جايي پناهنده شود. نيز مي تواند در ساير كشورها از پناهندگي استفاده كند". در این اعلامیه تعریف مشخصی از پناهنده یا پناهجو داده نشده است. بنابراین، در كنوانسيون 1951 و پروتكل 1967 به موارد دیگری به جز "شکنجه و آزار" اشاره می شود:
1.  مسئوليت اعطا پناهندگي به افراد متقاضي برعهده جامعه بين‌المللي و نماينده آن سازمان ملل متحد مي‌باشد.
2.  هر فردي كه به خاطر نقض اصول اعلاميه جهاني حقوق بشر، حيات، جسم و جان و آزادي‌اش در معرض خطر باشد صلاحيت پناه‌جستن دارد.
3.  كشورها با دادن پناهندگي به افراد بند 2 دچار مسئوليت بين‌المللي نمي‌شوند و اين پناهندگي بايستي توسط ساير كشورها محترم شمرده شود.
4. هيچ فردي را نبايستي به اخراج يا بازگشت از نقطه مرزي محكوم نمود به صورتي كه ناچار شود به سرزميني برگردد يا در سرزميني باقي بماند كه در آن بخاطر نقض اصول اعلاميه جهاني حقوق بشر حيات، جان و جسم يا آزادي‌اش در معرض خطر قرار دارد.
در این کنوانسیون به موارد دیگری ازجمله در خطر بودن "حیات، جسم و جان و آزادی" پناهجو در کشور خود اشاره شده است. اين كنوانسيون پس از فجايع بشري که در جنگ هاي اول و دوم جهاني روی داد و به دلیل حفظ و تأمين جان سيل عظیم پناهندگان سياسي و اجتماعی در سراسر جهان منعقد شد و در حال حاضر 145 كشور دنيا به عضويت اين سند بين المللي در آمده اند.
پناهجو
ماده 1 كنوانسيون 1951 و پروتكل 1967 شرايط فردي را كه صلاحيت پناهندگي دارد چنین اعلام مي كند: "پناهجو كسي است كه به علت ترس موجه از آزار و اذيت به علل مربوط به نژاد، مذهب، مليت، عضويت در گروه اجتماعي خاص و يا عقيده سياسي در خارج از كشور متبوع خود به سر مي برد". در این ماده صراحتا ذکر نشده است که فرد متقاضی پناهندگی باید حتما مورد آزار و اذیت قرار گرفته باشد بلکه "ترس" از آزار و اذیت و به دنبال آن گریز از وضعیت خطر را نیز شامل می شود. متاسفانه امروزه به دلایل گوناگونی که در بخش های بعدی این تحقیق ذکر خواهد شد، "ترس" از آزار به معنای در خطر بودن زندگی پناهجو در کشور خود تلقی نمی شود و ادارات مهاجرت خواستار دلایل، شواهد و مدارک محکمی هستند که این حتمی بودن خطر را به آنان ثابت کند.
آيا باید حق پناهندگي را ايجاد کرد؟
امروزه حتی بین روشنفکران جامعۀ ایرانی نگاهی منفی نسبت به مسئلۀ پناهندگی و کسانی که اقدام به گرفتن پناهندگی از کشورهای دیگر می کنند وجود دارد. آیا هر انسانی حق مهاجرت از کشور خود و انتخاب محل زندگی را خود دارد؟ این پرسش را با آقای حسام منتظری یکی از فعالان و مدافعان حقوق پناهندگان در کشور سوئد و سخنگوی "سازمان سراسری پناهندگان-بیمرز" مطرح کردیم. ایشان به مرزها و دیوارهای بلند پیرامون کشورها باور ندارد و در توضیح نظرات خود می گوید:
"به این سئوال کمی عامیانه جواب می دهم. جامعۀ انسانی در دهمین سال هزارۀ جدید باید داستان مرز و داستان اینکه "هر انسانی در هر کجای کرۀ خاکی به دنیا آمده محکوم است در همانجا زندگی کند" را تغییر دهد. من به این مرزها اعتقادی ندارم. فقط پنجه سانان و درنده خویان هستند که برای شکار و زندگی خود مرز مشخص می کنند که قلمرو شخصی خودشان باشد و موجود دیگری هم نباید به آن تجاوز کند. داستان مرز و خط و نشان هایی که دولت ها مشخص کرده اند هم از همین قرار است. به همین دلیل مخفف اسم سازمان ما که من یکی از سخنگویان آن هستم "بیمرز" و نام کامل آن "سازمان سراسری پناهندگان بیمرز" است. من اصلا اعتقاد ندارم که فرد پناهنده در موقعیت فرودست است و از کشور دوم چیزی را گدایی می کند. بنابر منشور حقوق بشر، انسان ها آزادند در کشورهای گوناگون تردد و محل زندگی خود را بنابر امنیت و صلاح دید خود انتخاب کنند. متاسفانه چنین چیزی در عالم واقعیت وجود ندارد. اروپا مانند قلعه ای، به دور خود حصار کشیده و مرزهای مرئی و نامرئی بوجود آورده است و پذیرش کسی خارج از این محدوده بسیار دشوار است. برای کسی که خطر می کند، از کشور خود به شکل قاچاق یا به شکل های دیگر خارج می شود و تلاش می کند به ساحل امنی برسد، مشکل تازه ای به نام کیس پناهندگی و مراحل و دادگاه ها و مشکلات آن آغاز می شود. به عبارتی، از آن ضرورتی که دول اروپایی و کمیساریای عالی پناهندگان در 1959 و 1961 در ژنو به دنبال تزئین آن بودند، الان چیزی باقی نمانده است و همۀ اینها دلایل سیاسی و اقتصادی دارد. به اعتقاد من با اولین پتکی که به دیوار برلین خورد و کشورهای سوسیالیستی بلوک شرق فرو ریختند، دیگر به این ویترین حقوق بشری بلوک غرب نیازی نبود و بسیاری از سنگرهای محفوظ نگه داشته شدۀ حق و حقوق پناهندگی فرو ریخت. شاید هنوز چیزی از این مقوله روی کاغذ مانده باشد ولی در عمل نه."
حال پرسش اصلی اینجاست که در میان این خیل پناهندگان ایرانی که به کشورهای غربی که با دیوارهای بلند و باروهای محکم سعی در جلوگیری از ورود آنان دارد، سرازیر می شود، وضعیت زنان پناهندۀ ایرانی چگونه است؟ این زنان از چه شرایطی فرار می کنند و با چه آینده ای روبه رو می شوند؟
 خانم آرزو محمدی کارشناس علوم سياسى و علوم اجتماعى، و از فعالان حقوق زنان و پناهندگان ایرانی که نهاد "اول كودكان"(Children First)  و سازمان سراسرى پناهندگان ايرانى ـ بيمرز چترهاى اصلى فعاليت هاى ایشان را تشکیل می دهد، در زمینۀ وضعیت زنان در ایران و دلایل گریز آنان از کشور چنین می گوید:
"برای اینکه بتوان درک درستی از عوامل خروج زنان از ایران داشت، باید به کلِ تصویر زن در این جامعه نگاه کرد. از قوانین جمهوری اسلامی گرفته تا سنت گزاری ها و نوع نگاهی که نسبت به زن در جامعه ایجاد کرده است، همه باعث می شود که زن ایرانی در جامعۀ خود احساس امنیت، آزادی و خوشنبختی نکند و تلاش کند این احساس امنیت، آزادی و خوشبختی را در جامعۀ دیگری جستجو کند. مسئلۀ اول این است که جمهوری اسلامی، قانون اساسی، قوانین شریعت و کلا فضای اجتماعی و سیاسی که از روز نخست در کشور ایجاد کرده است، چه از نظر قانونی و چه سنتی، به صورت سرکوب، قانونگزاری و نیز تشکیل کمیته های ارشاد و ماشین های گشت اخلاقی برای حجاب و دیگر مسائل باعث شده که عرصۀ فعالیت و حتی زندگی عادی برای زنان روز به روز محدودتر و تنگ تر شود. نه قوانین، نه سنت ها و نه فرهنگ جمهوری اسلامی به نفع زنان و کودکان نیست بلکه ضدزن و ضدکودک است. یعنی دشمنی بزرگ این سیستم، حکومت و ایدئولوژی با زنان نه پنهان بوده و نه خود رژیم خواسته است آن را پنهان کند. این دشمنی را کجاها می شود دید؟ این فهرست خیلی طولانی است. من به چند نکته اشاره می کنم، مثل قوانین زن، خانواده، طلاق، سرپرستی از کودک، اثبات حرف خود، شهادت و غیره. در عرصۀ اجتماعی مسائل زنان به مراتب بغرنج تر است. مسئلۀ کار، مسائل اقتصادی و اجتماعی زنان، برابری حقوق زن و مرد، مثلا در قوانین اسلامی، زن یک انسان کامل محسوب نمی شود. وضعیت زنان در ایران چنان دشوار است که حتی زنانی که از نظر اقتصادی در طبقات بالای جامعه قرار دارند نیز نمی توانند و نمی خواهند در چنین جامعه ای زندگی کنند. پول در جیب این زنان است اما حقوق اجتماعی مناسب، آزادی و حقوق اجتماعی برابر ندارند.
بخش زیادی از ایرانیانی که برای پناهندگی به سوئد می آیند، زن هستند. این زنان را می توان به سه گروه تقسیم کرد: گروه اول زنانی هستند که فعالیت های سیاسی و اجتماعی داشته اند و زنان تحصیل کرده ای هستند. باتوجه به سرکوب و خفقانی که جمهوری اسلامی به ویژه در سال های اخیر اعمال کرده است، بخشی از این زنانِ فعال مجبور به ترک ایران و در واقع فرار به کشورهای غربی شده اند. این گروه ویژه ای است که علیه جمهوری اسلامی مبارزه کرده است.
گروه دوم به مراتب تعداد بیشتری از زنان را تشکیل می دهد. همان طور که قبلا گفتم، باید به موقعیت زن در ایران نگاه کرد تا بتوان درک درستی از این گروه داشت. این ها زنانی هستند که حتی جمهوری اسلامی به چشم یک پدیدۀ جدید به آنان نگاه می کند و تعداد آنان روز به روز بیشتر می شود. این ها زنانی هستند که ازدواج کرده اند، حالا یا تحت فشار خانواده، فشار اقتصادی یا اجتماعی، و احتمالا بچه هم دارند و معمولا زنان تحصیل کرده ای هم هستند. این زنان به دلایل گوناگون از همسران خود جدا شده اند یا قصد جدایی دارند، می خواهند خودشان گلیم خود را از آب بیرون بکشند. این زنان از همسران خود جدا می شوند و معمولا هم از خیر مهریه و حقوق خود می گذرند و بچه را از همسر سابق خود می گیرند و تلاش می کنند زندگی خود و فرزندان شان را تامین کنند. آنان تحت فشارهای بسیار زیاد و کمرشکن اجتماعی و اقتصادی و حقوقی کار می کنند تا نان خود و بچه ها را دربیاورند. این گروه شهری، خیلی مقاوم و پرتلاش هستند و دستکم تحصیلات دبیرستانی دارند، آدم های جان سخت، مستقل و محکمی هستند. در محیط کار، صاحب کار به این ها فشار می آورد و ممکن است مورد سوءاستفادۀ جنسی قرار بگیرند. شرایط اجتماعی و حقوقی چنان به این گروه فشار می آورد که کشورهای اروپایی ازجمله سوئد، تنها پناهگاه و گریزگاه اینان می شود. همان طور که گفتم این گروه بخش بسیار زیادی از پناهندگان ایرانی را تشکیل می دهد. از روز اولی که این زنان از شوهران خود جدا می شوند، به مهاجرت به اروپا فکر می کنند و این مسئله به صورت یک پروژۀ خانوادگی درمی آید، بخصوص کسانی که دوست یا خویشاوندی در اروپا دارند، تلاش می کنند راهی برای خروج از کشور و رساندن خود به ساحل امنی پیدا کنند. با هزار مشکل، فروختن اموال و قرض کردن پول و غیره خود را به ترکیه می رسانند و از آنجا به صورت قاچاق به سوئد یا دیگر کشورهای اروپایی می روند. حالا بگذریم که در ترکیه چه اتفاقات گاه فجیعی برای آنان می افتد تا وقتی که بتوانند از ترکیه خارج شوند و به کشور سوم بروند. این زنان پروندۀ سیاسی به این معنا که مبارزۀ متشکل کرده باشند، ندارند. اینکه مقاله نوشته یا علیه جمهوری اسلامی حرفی زده باشند در مورد ایشان صدق نمی کند. منتهی وقتی با این زنان حرف می زنی، به جمهوری اسلامی و آن نوع زندگی اعتراض و نارضایتی دارند. این ها گروهی هستند که سکولارند، مذهبی نیستند اما مبارزۀ متشکل هم نداشته اند. بنابراین، پروندۀ اینان از نظر ادارۀ مهاجرت سیاسی نیست.
گروه سوم، زنانی هستند که با مردی در سوئد یا اروپا ازدواج می کنند. که این مورد نیز رو به افزایش است. باید به سابقۀ آن نگاه کرد. در زمان ریاست جمهوری محمد خاتمی فشار روی ایرانیانی که خارج از کشور زندگی می کردند کمتر شد. این افراد می توانستند به ایران برگردند، پس به نوعی راه باز شد. یعنی این افراد حتی اگر زمانی فعالیت سیاسی داشتند هم می توانستند برگردند. عدۀ زیادی از ایرانیان خارج نشین به کشور برگشتند. اینها در ایران با زنانی ازدواج کردند. این گروه از زنان، بیشتر از شهرستان ها هستند و کمتر شهری یا تحصیل کرده اند و بسیار جوان هستند و از خانواده هایی می آیند که سنتی بوده و از نظر اقتصادی چندان مرفه نیستند و به نوعی می توان گفت چشم و گوش بسته اند. این خانواده ها، این نوع ازدواج ها را راه نجاتی هم برای دختر و هم خانواده می بیند. این زنان هم پروندۀ متفاوتی دارند. این ها باید در طول مدتی که ادارۀ مهاجرت تعیین می کند در خانۀ این مردان بمانند و همه جور مشکلی را تحمل کنند تا وقتی که اقامت خود را بگیرند؛ و معمولا مشکلات زیادی در طول این مدت برای آنان پیش می آید که شرح آن خیلی طولانی است. اتفاق خوبی که در سوئد افتاد این بود که به پناهجویانی که بتوانند هویت خود را ثابت کنند، به این معنا که در بدو ورود به ادارۀ مهاجرت و درخواست پناهندگی، گذرنامه و نیز شناسنامۀ خود را تحویل ادارۀ مهاجرت بدهند، اجازۀ کار داده می شود. بسیاری از این زنان در رستوران ها کار می کنند یا به عنوان کمکیار، از بیماران یا افراد مُسن نگهداری می کنند."
خانم رعنا کریم زاده دربارۀ وضعیت بلاتکلیف زنان پناهجویی که به دلایل متعدد جواب مثبت از ادارۀ مهاجرت سوئد نمی گیرند، می گوید:
"به نظر من زنان ایرانی رویایی را می بینند که حداقل خواسته های یک زن است. بنابراین این زن ها با هزار عشق و امید و آرزو به اینجا می آیند. تصور چنین آیندۀ تاریکی را ندارند، نهایت اینکه فکر می کنند "چند سال بلاتکلیف هستیم تا اقامت بگیریم". اما اینکه در بطن این بلاتکلیفی چه می گذرد، هیچ چیز نمی دانند چون این مسائل را لمس نکرده اند. اما نکتۀ قابل توجه این است که حتی این شرایط تاریک و سخت را به برگشتن به ایران ترجیح می دهند. فاجعه اینجاست. باید دید شرایط این زنان در ایران چه بوده که چنین وضعیت اسفباری را به بازگشت به کشور خود ترجیح می دهند. این زنان برای پیدا کردن کار هم مشکلات زیادی دارند. در اینجا شغلی به عنوان کمکیار افراد مُسن یا معلول وجود دارد که برای این شغل بیشتر از نیروی زن استفاده می شود چون زنان صبورترند و این کار را بهتر از مردان انجام می دهند. بنابراین شرکت هایی که این نوع مشاغل را ارائه می دهند ترجیح دارند که زنان را برای این کار استخدام کنند، مگراینکه خود فرد معلول یا بیمار، کمکیارِ مرد درخواست کند. این مسئله به وفور دیده می شود که مرد مسن یا معلول (که معمولا غیرسوئدی هستند) از کمکیار خود توقع خدمات دیگر دارند. معمولا پس از یک هفته کار، این مردان از کمکیار خود می خواهند درصورتی که می خواهد در این شغل بماند باید به آنان سرویس جنسی بدهد. گاهی وقت ها زن به این درخواست تن می دهد. یکی از این زنان به من گفت "چشمهایم را می بندم، چون به این کار احتیاج دارم." این زن حتی همسر آن مرد هم نیست که امید داشته باشد برای او اقامت بگیرد، بلکه بابت از دست ندادن کار باید این خدمات جنسی را به او بدهد. طبق قوانین سوئد، چنین کاری جرم محسوب می شود و مجازات سنگینی دارد اما اکثر این زنان به پلیس شکایت نمی کنند چون در این صورت کار و درآمد خود را از دست می دهند. این نوع مشاغل، کار سفید محسوب می شود. یکسری کارهایی مثل رستوران و پیتزایی هم هست که کار سیاه محسوب می شوند و زنانی که در این نوع مشاغل هستند مورد سوءاستفادۀ بیشتری قرار می گیرند چون می دانند کار سیاه و غیرقانونی دارند. این زنان وقتی مورد سوءاستفاده قرار می گیرند اصلا شکایت نمی کنند، بعضی از آنان که وضعیت مالی خیلی دشواری دارند به این نوع خدمات پس از کار تن می دهند و برخی هم کار را ترک می کنند اما شکایت نمی کنند چون کار سیاه انجام داده اند و مجاز به انجام کار سیاه نیستند. البته جرم صاحب کاری که زن را مورد سوءاستفاده قرار داده بیشتر است اما زن هم زیر سئوال می رود و فکر می کند این مسئله روی پروندۀ پناهندگی اش اثر منفی خواهد داشت بنابراین شکایت نمی کند. اما زنان پناهجویی که معمولا بعد از گرفتن جواب منفی از ادارۀ مهاجرت، کیس خود را از اداره بیرون می آورند و ازدواج می کنند، یا زنانی که ازدواج به اصطلاح پستی می کنند، وقتی مورد آزار یا سوءاستفاده قرار می گیرند، شکایت می کنند. در این نوع دعواها اگر مرد واقعا زن را مورد آزار یا سوءاستفاده قرار داده باشد، مرد محکوم است اما بعد از شکایت وضعیت زن چه می شود؟ اگر مدتی که با آن مرد ازدواج کرده است کمتر از دو سال باشد و زن هنوز اقامت نگرفته باشد، اگرچه از نظر پلیس و دادگاه، مرد محکوم است، زن هم باید به کشور خود برگردد چون کیس ازدواج بوده و اگر به طلاق منجر شود، زن دیگر ویزای اقامت ندارد و باید برگردد. در واقع، زن حتی وقتی هم برنده می شود به طریقی بازنده است."
حقوق پناهندگی در کشور سوئد
پناهجویان از بدو اعلام پناهندگی در سوئد از حقوق خاصی برخوردار می شوند ازجمله حقوق ماهیانه، وکیل و مسکن. کودکان پناهجویان حق رفتن به مدرسه و آموختن زبان سوئدی را دارا هستند.
پرداخت ماهیانه
از خانم آرزو محمدی دربارۀ پرداخت ماهیانۀ ادارۀ مهاجرت سوئد به پناهجویان سئوال شد:
"حقوق ماهیانه ای که ادارۀ مهاجرت سوئد به پناهجویان پرداخت می کند بسیار ناچیز است و کفاف زندگی عادی را نمی دهد. اگر این زنان در کمپ های پناهجویی نمانند، 1800 کرون در ماه حقوق پناهجویی می گیرند. اگر در کمپ بمانند، همانجا غذا می خورند و می خوابند. ولی اکثر زنان نمی خواهند در این کمپ ها بمانند چون محیط این کمپ ها مناسب نیست. بنابراین باید با این مقدار پول ناچیز، خود و فرزندان خود را اداره کنند. درصورتی که پناهجو پس از مصاحبه از ادارۀ مهاجرت پاسخ منفی بگیرد (به این معنا که دلایل وی را برای پناهندگی کافی ندانند) این پرداخت ماهیانه به نصف کاهش پیدا می کند."
استخدام وکیل
هر پناهجو حق دارد برای دفاع از پروندۀ پناهجویی خود وکیل داشته باشد. درصورتی که پناهجو استطاعت مالی کافی داشته باشد می تواند خود وکیل پرونده را انتخاب و استخدام نماید. البته ادارۀ مهاجرت سوئد فهرستی از وکلای ویژۀ خود دارد که پناهجو می تواند از بین آنان یک نفر را انتخاب کند. درغیراین صورت، ادارۀ مهاجرت یک وکیل تسخیری در اختیار وی قرار می دهد. اما این سرویس نیز کاستی هایی دارد که با خانم "اوا حدادی" وکیل سوئدی ادارۀ مهاجرت (که نام خانوادگی خود را از همسر ایرانی سابق خود وام گرفته است) در میان گذاشته شد. در ابتدا از وی سئوال شد: چقدر از وضعیت سیاسی و شرایط اجتماعی ایران آگاه هستید؟
"من هیچوقت در ایران نبوده ام ولی فکر می کنم بخوبی از آنچه در فضای سیاسی و اجتماعی ایران می گذرد آگاه هستم. من کتاب های زیادی دربارۀ قانون ایران، تاریخ و فرهنگ ایران خوانده ام، دوستان ایرانی زیادی دارم، و سال ها با یک مرد ایرانی زندگی کرده ام. به همین دلیل فکر می کنم اطلاعاتم راجع به ایران کم نیست."
از ایشان پرسیده شد: شما اطلاعات بسیار خوبی دربارۀ وضعیت زنان در ایران دارید، از مسئلۀ حجاب اجباری و حکم سنگسار و شرایط اجتماعی ایران به ویژه برای زنان آگاه هستید. اما اکثر وکلای ادارۀ مهاجرت چنین اطلاعاتی دربارۀ ایران و شرایط زنان در ایران ندارند. به نظر شما برای موکل ایرانی بهتر نیست که وکیل از قبل اطلاعاتی دربارۀ ایران داشته باشد تا بتواند شرایط پناهجو را درک و بخوبی از او دفاع کند؛ و آیا اصولا دفاعی به معنای حقیقی از پناهجو می شود یا اینکه این خود موکل است که باید کار وکیل را برای خود انجام دهد و همۀ مدارک و شواهد را به وکیل ارائه کند؟
"این سئوال شما کاملا درست است. متاسفانه پرونده های زیادی بود که دیر به دست من رسید و پناهجو متاسفانه جواب منفی گرفته بود. بله این درست است که ادارۀ مهاجرت می گوید این پناهجو است که باید ثابت کند که شرایط پناهندگی را دارد. ولی یک آدم معمولی در ابتدا نمی داند ثابت کردن اینکه من واجد شرایط دریافت پناهندگی هستم یعنی چه، چون "پناهنده" یک واژۀ حقوقی است و به همین دلیل ادارۀ مهاجرت به پناهجو وکیل می دهد تا در این زمینه از او کمک بگیرد ولی همان طور که خودتان گفتید، اکثر این وکلا اطلاعاتی راجع به ایران ندارند و طبیعی است که نمی توانند بخوبی از موکل دفاع کنند. البته وکیل تا حدی می تواند کمک کند. به نظر من مهم این است که پناهجو مدارک خود را به خوبی ارائه دهد و دلایل پناهندگی خود را به روشنی توضیح دهد. چراکه حتی وقتی پناهجو دلایل کافی برای گرفتن اقامت در سوئد دارد، باز هم ادارۀ مهاجرت به او پناهندگی نمی دهد زیرا به عقیدۀ آنان پناهجو باید دلایل خود را ثابت کند و ادارۀ مهاجرت را کاملا قانع کند."
این همه سختگیری برای چیست؟
خانم امینه کاکاباوه نمایندۀ ایرانی دو دوره پارلمان سوئد در انتخابات سراسری سال های 2006 و 2010 از حزب چپ در مقاله ای در روزنامۀ پرتیراژ سوئد به نام "افتون بلادت" که در تاریخ چهاردهم جولای امسال به چاپ رسید، مطرح می کند که باتوجه به شرایط زنان در ایران "اگر زن ایرانی موفق به ورود به اروپا و اعلام پناهندگی شد، فقط به دلیل زن بودن باید مورد حمایت دولت های اروپایی و به ویژه دولت سوئد قرار بگیرد". اما چنین عاملی (زن بودن) عملا از سوی ادارۀ مهاجرت سوئد مورد توجه قرار نمی گیرد و همان پرونده سازی و دفاعیات و ثابت کردن و مدرک نشان دادن جریان دارد. آیا نباید به دلیل شرایط اجتماعی و سیاسی حاکم بر ایران، امتیازی برای زنان ایرانی درنظر گرفته شود؟ این پرسش با خانم "اوا حدادی" وکیل ادارۀ مهاجرت در میان گذاشته شد. وی عقیده دارد: " هر خبرنگار و گزارشگر، یا نمایندۀ پارلمان حق دارد مقاله بنویسد و نظر خود را بیان کند اما به این معنی نیست که هرچه در مطبوعات و رسانه ها گفته می شود قابل اجرا باشد. هر پناهجویی باید مدارک کافی مبنی بر در خطر بودن جدی جان خود ارائه کند و درغیر این صورت، با درخواست وی موافقت نخواهد شد. زن و مرد از نظر دولت، قوانین و ادارۀ مهاجرت سوئد یکسان هستند و امتیاز خاصی برای زنان وجود ندارد."
خانم آرزو محمدی اما با این نظر موافق نیست و می گوید: "ما برای هر مورد پناهجوی زن ایرانی، جنگیده ایم و تلاش کرده ایم ثابت کنیم که گرچه این خانم سابقۀ سیاسی ندارد و علیه جمهوری اسلامی مبارزه نکرده است، همین قدر که به تنهایی به سوئد آمده است نباید به ایران برگردد چون همسر، برادر شوهر و حتی خانوادۀ خود او می توانند او را مورد آزار قرار دهند و از نظر قوانین اسلامی مجازات او سنگسار است. دولت سوئد این موضوع را فهمیده و اقرار می کند که بازگرداندن زنان ایرانی به منزلۀ به خطر انداختن زندگی آنان است؛ و این برای ما موفقیت بزرگی است. تفاوتی که وضعیت زنان ایرانی در سوئد دارد این است که دولت سوئد زن ایرانی را به اجبار و با زور به ایران برنمی گرداند یا از کشور اخراج نمی کند. اما وضعیت این زنان می تواند برای سال ها به همین نحو باقی بماند، یعنی اخراج نمی شوند اما اقامت هم نمی گیرند و سال ها طول می کشد تا با اقامت آنان در سوئد موافقت شود."
زمانی سوئد از جمله کشورهای پناهنده پذیر و مهاجرپذیری بود که از حضور خارجیان استقبال می کرد اما چه اتفاقی سبب شده است که مواضع و سیاست های این کشور، چرخشی وارونه پیدا کرده و شرایط پذیرش پناهنده در این کشور چنین دشوار و در مواردی غیرممکن گردیده است؟ خانم اوا حدادی دلیل این چرخش در سیاست ها را کاملا اقتصادی می داند و این گونه به پرسش پاسخ می گوید:
" اگر به صد، صد وپنجاه سال گذشتۀ سوئد نگاه کنیم، سوئد کشور ثروتمندی نبود و بسیاری مردم به دلیل فقر و مشکلات اقتصادی به کشورهای دیگر ازجمله امریکا مهاجرت می کردند. البته در آن زمان چیزی به نام پناهندگی نبود و فقط کافی بود کسی بتواند به کشور دیگری برود و به هر ترتیب قطعه زمینی بخرد و روی آن کار کند تا شهروند آن کشور محسوب شود. این افراد "مهاجر" محسوب می شدند و این سیستمی که باید شخص برود خود را معرفی کند، پرونده تشکیل دهد و با مدرک و دلیل ثابت کند که بازگشت به کشور خود برای او خطر جانی دارد، وجود نداشت.
پس به نظر من از نظر انسانی، هر فرد حق دارد که درصورتی که شرایط زندگی برای وی در کشور خود دشوار است، محل دیگری را انتخاب کند و زندگی بهتری داشته باشد. این خیلی طبیعی است. اما متاسفانه در شرایط فعلی و باتوجه به بحران اقتصادی و بیکاری عملا چنین اصلی برای کل مهاجران و پناهندگان قابل اجرا نیست. از نظر دولت سوئد و قوانین این کشور، هر کسی حق دارد مسکن داشته باشد، کار کند، و از بیمه های درمانی و اجتماعی، بازنشستگی و بیمۀ بیکاری برخوردار شود. پس دولت باید بودجۀ کافی داشته باشد که اگر یک میلیون آدم به این کشور و این سیستم اقتصادی وارد شد، بتواند از عهدۀ انواع بیمه ها و مخارج آنها برآید. درواقع این یک مسئلۀ اقتصادی است تا مسائل دیگر. باتوجه به موج افزایندۀ پناهندگی و مهاجرت به اروپا، دولت نمی تواند همۀ این حقوق را در اختیار تمام مهاجران و پناهندگان قرار دهد. بنابراین به کسانی اجازۀ زندگی و پناهندگی در سوئد داده می شود که بتوانند ثابت کنند که در کشور خود جانشان در خطر است و درصورتی که به کشور برگردند دچار مشکلاتی از قبیل اعدام و زندان خواهند شد. این افراد باید سابقۀ فعالیت سیاسی در کشور خود داشته باشند. الان چیزی به عنوان پناهندۀ اجتماعی وجود ندارد. دولت ها فقط پناهندۀ سیاسی را آن هم با مدارک و شواهد کافی می پذیرند. مگر اینکه در آن کشور شرایط جنگ حاکم باشد."
آقای حسام منتظری نیز تقریبا با خانم حدادی هم عقیده است: "در اواخر دهۀ هشتاد، اروپا به دلیل پیری جامعه و رونق اقتصادی بالا به 25 تا 30 میلیون نفر نیروی کار نیاز داشت که بخش اعظمی از این نیروی کار را می توانست از مقولۀ پناهندگی جذب کند ولی این طور نشد و سیاست ها تغییر کرد. اروپا به جای پذیرفتن پناهنده از چهار گوشۀ جهان، نیروی کار بلوک شرق فروپاشیده شدۀ آن زمان را به خود جذب کرد و منطقۀ شینگن را به وجود آورد. در دو سه سال اخیر، اروپا دچار بحران اقتصادی و کسادی بازار کار شد. فشار اقتصادی، نرخ افزایندۀ بیکاری و چشم اندازهای بسیار تاریک اقتصادی همه و همه دست به دست هم داد که واژۀ پناهندگی، معنی و مفهوم خود را از دست بدهد. همین شرایط در سوئد هم وجود دارد اما درصد آن متفاوت است. در چند دهۀ اخیر، شاهد پدیده ای بودیم به نام جابجایی سرمایه. به عبارتی، کارخانجات تولید کار و تولیدات صنعتی از قارۀ اروپا رخت بربسته و در واقع سرمایه به جایی می رود که نیروی کار ارزان وجود دارد، مثل آسیای شرقی. پس غول های اقتصادی اروپا سرمایۀ خود را به جایی منتقل می کنند که نیروی کار ارزان و در ننیجه سود بیشتر عایدشان شود. بنابراین وضعیت بیکاری در سوئد هم به همین ترتیب سیر نزولی طی می کند. این وضعیت نابهنجار اقتصادی شامل حال قشر ضعیف و شکنندۀ تازه آمده یعنی قشر پناهنده هم می شود."
پروفسور تکسته نگاش (Tekeste Negash)، استاد دانشگاه اوپسالا، و عضو حزب کمونیسم سوئد، اهل اتیوپی که از حدود سی و شش سال پیش در سوئد اقامت داشته است، در این باره نگاهی دیگر دارد و مسئلۀ عدم ادغام پناهندگان در جامعۀ سوئد را مطرح می کند:
"سی سال پیش، سوئد کشوری ثروتمند بود و درهای خود را به روی پناهجویان کشورهای گوناگون باز کرد و به تدریج سیل عظیمی از پناهجویان وارد این کشور شد. مثلا در سال 1963، حدود 32 ایرانی در سوئد زندگی می کرد اما سی سال بعد این رقم به یکصد هزار نفر رسید. همین افزایش نجومی دربارۀ پناهجویان امریکای لاتین، افریقا، فلسطین، کُردها، لهستانی ها، افغان ها، عراقی ها و دیگران نیز صدق می کند. بنابراین در طی سی سال، شکل دموگرافیک جمعیت این کشور از جامعه ای کاملا بومی به جامعه ای واقعا چند فرهنگی تغییر کرد. وقتی خود من به سوئد آمدم، برای کمک گرفتن در مورد کیس پناهند گی ام به ادارۀ پلیس مراجعه کردم و پلیس نیز واقعا به من کمک کرد. ذکر این نکته بسیار حائز اهمیت است که در آن زمان (سال 1977) پلیس با پناهجویان رفتاری بسیار دوستانه داشت. هر پناهجویی جدیدی که از افریقا می رسید ما او را به ادارۀ پلیس می بردیم. حتی بعد از ظهرها برای نوشیدن قهوه و دیدار با یکدیگر در ادارۀ پلیس جمع می شدیم. اما امروزه پلیس سوئد چنین رفتار دوستانه ای با مهاجران و پناهجویان ندارد.
اکنون سال هاست که دولت سوئد تلاش می کند از ورود پناهجویان به این کشور جلوگیری کند. باید بدانیم که سوئد تنها کشوری است که پناهجویان عراقی را به کشور عراق بازمی گرداند. بسیاری از پناهجویان را پیش از ورود به خاک سوئد، مثلا در فرودگاه ها، به کشورشان برمی گرداند. پدیده ای که اتفاق می افتد این است که پناهجویان تلاش می کنند از دیوارهای بلندی که به دور مرزهای این کشور کشیده شده است بالا روند. اگرچه مرزها توسط فرودگاه ها، بنادر و حتی ماهواره ها مورد محافظت قرار می گیرند، باز هم مردم برای ورود به سوئد، سوراخ هایی در این دیوار ها و ساختار محافظتی مرزها پیدا می کنند."
از پروفسور نگاش سئوال شد از نظر شما مشکل اصلی پناهجویان و حتی پناهندگانی که از ادارۀ مهاجرت سوئد پذیرش گرفته اند چیست؟
"مشکل اساسی پناهندگان پذیرفته شده در سوئد این است که سیاستمداران این کشور اگرچه درها را به روی پناهجویان باز گذاشتند اما عملا گامی برای ادغام آنان در جامعۀ سوئد برنداشتند و همواره دیدگاه مردم سوئد این بوده است که پناهنده در این کشور مهمان است و به محض آنکه شرایط در کشور متبوع برای بازگشت وی فراهم شود باید بازگردد. متاسفانه کشور سوئد در زمینۀ استفاده از نیروی انسانی و متخصصان مهاجر سیاست صحیحی اعمال نمی کند. بسیاری از مهاجران و پناهندگان دارای تخصص، دانش و مهارت های بالایی هستند. بسیاری از آنان نسبت به مردم سوئد تحصیلات بالاتری دارند اما سوئد قادر نبوده است از تخصص آنان استفاده کند. جامعۀ ایرانی مقیم سوئد را در نظر بگیرید. اکثر ایرانیان تحصیل کرده و دارای تخصص های فوق العاده ای هستند. آیا شرکت های سوئدی توانسته اند از این جامعۀ متخصص بهره ببرند و آنان را در مشاغل مناسب تخصص آنان استخدام کنند؟ نه. پیدا کردن کار برای اکثر پناهندگان در سوئد بسیار دشوار است زیرا متاسفانه شرکت ها و ادارات سوئد این امکان را حتی برای پناهندگان یا پناهجویایی که مجوز کار دارند نیز فراهم نمی کنند."
این کاروان به کدام سو حرکت می کند و مقولۀ پناهندگی در اروپا چه سرنوشتی خواهد داشت؟
در انتخابات اخیر سوئد (سال 2010 )، چهار حزب (حزب مودرات، حزب مردم سوئد، حزب دموکرات مسیحی، و حزب مرکز) دولت سوئد را به دست گرفتند. برخی پناهجویان امید داشتند که با تغییر دولت، تغییر مثبتی نیز در وضعیت ایشان بوجود آید. اما این انتظار برآورده نشد و احزاب دست راستی دولت سوئد را به دست گرفتند. دربارۀ آیندۀ شرایط پناهندگی از آقای دانیال ریاضت، از حزب چپ سوئد، پرسیده شد. دانیال جوان نوزده سالۀ ایرانی تبار است که موفق شده است سمت "ریاست کل مدارس شهر فالون" استان دالارنا را به دست آورد.
"اگر وضعیت پناهجویان تا امروز وضعیت بدی بود، متاسفانه در آینده بدتر خواهد شد. این چهار حزبی که الان در دولت هستند احزاب راستگرا هستند و هرگز در تاریخ سوئد از پناهندگان دفاع نکرده اند. این احزاب بیش از هر چیز از پناهندگان و مهاجرانی که از کشورهای اروپایی به سوئد می آیند حمایت می کنند. برنامۀ این احزاب این است که مرزهای دور اروپا را ببندند و مرزهای داخل اروپا را بازتر بگذارند. در چهار سال اخیر شاهد اخراج تعداد زیادی از پناهجویان از این کشور بوده ایم. بسیاری از این افراد واقعا حق اقامت در سوئد داشتند اما اخراج شدند. کیس هایی وجود دارد که در آنها یک خانواده به دو قارۀ مختلف فرستاده شده اند. بعضی از کودکان افغان که از قندهار به سوئد آمده اند، دوباره به افغانستان برگردانده شده اند. این روند در سال های آتی شدیدتر خواهد شد. شاید در سال اول متوجه شدت یافتن این روند بازگرداندن پناهجویان به کشورهای خود نشویم اما در درازمدت و در طی چهار سال آینده این روند تاثیرات خود را نشان خواهد داد. اگرچه حزب محیط زیست و حزب سوسیال دموکرات تا حدودی از حقوق پناهندگی دفاع کرده اند، اما تاکنون هیچ حزبی نخواسته است در این زمینه با حزب چپ همکاری نزدیک کند."
مردم سوئد که تاکنون برای تامین زندگی و معاش پناهندگان مالیات پرداخته اند و از حضور مهاجران در سوئد استقبال کرده اند، چرا امسال به احزابی رای دادند که مخالف پذیرش پناهجو هستند؟
" تقریبا می توان گفت ما به نحوی برای چنین روزی آماده بودیم زیرا هنگامی که در کشور بحران اقتصادی روی می دهد، نرخ بیکاری افزایش می یابد، شرایط اقتصادی مردم رشد نزولی پیدا می کند. احزابی نیز در کشور فعالیت می کنند که به مردم جواب های راحتی می دهند و می گویند "اگر خارجی ها در این کشور نبودند شاید شما شغل خود را از دست نمی دادید، یا دولت پول ماهانۀ بیشتری به شما پرداخت می کرد". وقتی مردم در شرایط بدی قرار می گیرند و جواب های اینچنینی به پرسش های آنان داده می شود، روشن است که مردم به راحتی می پذیرند و دید منفی نسبت به خارجی ها، اعم از مهاجر و پناهنده، پیدا می کنند. درصورتی که مردم سوئد، مردمی نیستند که از حضور خارجی ها در کشور خود ناراضی باشند یا نخواهند به پناهندگان پناه بدهند، اما متاسفانه در این انتخابات راهی را انتخاب کردند که به منافع کوتاه مدت آنان جواب می دهد و کلا به آدم های دیگر فکر نکردند. فقط مسئله پناهندگی نیست، این دولت به مسئلۀ بیمۀ درمانی و مرخصی های درمانی ارزش چندانی نمی دهد. مردم به این فکر نکردند که اگر روزی بیمار شوند و نتوانند سر کار خود حاضر شوند، حقوق آن روز را نخواهند داشت. قبلا در سوئد اگر کسی نمی توانست کار کند یا بیمار بود می توانست از دولت حقوق بگیرد و در خانه بماند اما الان چنین امکانی بسیار دشوار و تقریبا ناممکن است."

نتیجه گیری

اگرچه حقایق و واقعیت هایی که در سراسر این تحقیق ارائه شد عمدتا تلخ و تاریک است اما هدف این مقاله دلسرد و ناامید کردن پناهجویان و نیز ایرانیانی که شرایط زندگی در ایران جان و آزادی و زندگی آنان را در خطر قرار می دهد، نیست بلکه آگاه ساختن آنان از شرایط کنونی پناهنده پذیری کشورهای اروپایی به ویژه سوئد است. پناهجویان باید این حقیقت تلخ را بپذیرند و پیش از خروج از کشور بارها این سئوال را از خود بپرسند که آیا مدینۀ فاضله و بهشت برینی در آن سوی مرزهای ایران در انتظار آنان است؟
هر پناهجو باید به نکات زیر توجه کند:

1) قوانین پناهنده پذیری کشور دوم را مطالعه کند.
2) مدارک و شواهد کافی مبنی بر در خطر بودن جان خود ارائه نماید.
3) پس از درخواست پناهندگی، باوجود داشتن وکیل، این خود پناهجو است که باید فعالانه روند پروندۀ خود را پیش ببرد و تا پیش از دریافت پاسخ ادارۀ مهاجرت و حتی پس از مصاحبه، هر نوع مدرک جدیدی که بتواند به پروندۀ او کمک کند، جمع آوری و برای مسئول پروندۀ خود ارسال نماید.
4) به تماس با وکیل اکتفا نکند و در تماس مستقیم با مسئول پروندۀ خود باشد. مثلا، پناهجو می تواند از طریق پست الکترونیکی (ایمیل) با مسئول پرونده و مصاحبه کننده تماس بگیرد و فایل های الکترونیک خود (متن، تصویری، صوتی، وب سایت) را برای وی ارسال نماید. به این منظور می تواند از روی نامه ای که وی را برای مصاحبه فرا می خواند، نام و نام خانوادگی مسئول پرونده را ببیند. کافی است نام کوچک نقطه نام فامیل مسئول پرونده را نوشته و آدرس وب سایت ادارۀ مهاجرت سوئد را در انتها وارد نماید. نمونه:
name.lastname@migrationsverket.se این آدرس ایمیل در مقابل هرزنامه ها محافظت می شود. برای مشاهده آن ابتدا باید جاوا اسکریپت را فعال کنید.
5) تلاش کند با سازمان های ایرانی مدافع حقوق پناهندگی در سوئد تماس بگیرد و حضوری فعال در جلسات و برنامه های این سازمان ها داشته باشد. پناهجو باید بداند که بدون تلاش خود او هیچ سازمان و کمپینی نمی تواند موفقیت کاملی در دفاع از حقوق پناهجویان داشته باشد.
6) با تهیۀ وب سایت، نوشتن مقاله، تهیۀ فیلم یا هر نوع فعالیت دیگری، صدای خود را به گوش مسئولان ادارۀ مهاجرت برساند.
و در یک کلام: خاموش ننشیند. انتظار طولانی و کُشنده است. او خود تعیین کنندۀ سرنوشت خود است.

در نهایت اینکه مسئلۀ اصلی که باید به طور جدی به آن پرداخته شود این است که کدامیک از این زنان در صورت ماندن در ایران هم سرنوشت دلارا دارابی، زینب جلالیان، شهلا جاهد، سکینه آشتیانی، سهیلا پور حسینی، کبری رحمان پور، سوگند جهانی، ریحانه جباری، سحر پری خانی، اکرم علی محمدی و صدها و هزاران زن دیگر می بودند که سال ها در زندان های جمهوری اسلامی به حبس، اعدام و سنگسار محکوم شده اند؟ از خود بپرسیم آیا راهی هست که به هزاران دلارا، شهلا، زینب، سکینه و و که توانسته اند پیش از آنکه حکم اعدام و سنگسار در مورد آنان جاری شود، به کشور دیگری پناه ببرند، کمک کرد؟