بازگشت به صفحه اول

CV: ett liv, en människa och en ansökan på en A4 papper!

يك كاغذ A4 لعنتى و نه بيشتر!

Att skriva en CV är en konst. Det vet alla. Du måste ta fram dina färdigheter, utbildningen, erfarenheter, egenskaper, fritidsvanor, familjeförhållande och en del annat också. Själva konsten ligger i att du måste formulerar allt i en A4 papper och inte mer. Du måste vara konkurrensduglig samtidigt kortfattad. Det går knappast ihop, speciellt för en sökande med invandrarbakgrund. Man har en hel del att berätta, all tidigare utbildning, den nya engenjör utbildningen, städ- och taxijobbet, ett antal praktikplatser och så vidare. Efter tiotals ansökningar finns det stor risk att man blir drabbad av CV-sjukan! Man måste komma ihåg felet ligger någon annanstans.

  

يك كاغذ A4 لعنتى و نه بيشتر!

توى كريدور متوجه حضورش شدم. در رديف تابلو اعلانات كنار تابلو مربوط به "دفاع از حقوق كودكان" و مقابل سند "ممنوعيت مدارس مذهبى" تقريبا بيحركت ايستاده بود. براى يكى دو دقيقه وراندازش كردم. ممكن نبود از آن فاصله آن خطهاى ريز را خواند، نميدانستم از سر كنجكاوى است كه اينطور خيره خشكش زده و يا دارد قدرت بيناييش را آزمايش ميكند.

- صبح بخير! كارى از دست من برميايد در خدمتتان باشم؟

با بى تفاوتى آشكارى رويش را برگرداند. "اين ماجرا ...  پروژه است ... نميدونم چيه ... ميخواهم  يه CV  بنويسم ... كسى هست اينكار را بكنه؟"

 در سكوت اول صبح محل دفتر صداى جويدن آدامسش بود كه منرا متوجه حضورش كرده بود. مردى ميان سال با موهاى جوگندمى و صورتى شكسته و كوفته پيدا بود. به اتاق مربوطه چند متر آنطرف تر راهنماييش كردم. دستش هنوز توى جيب عقب شلوارش بود و ميشد هنوز و براحتى حتى از پشت سر حركت دهانش را تشخيص داد.

آدامس جويدن مردهاى پناهنده، و مشخصا چهل پنجاه ساله ها منرا كشته. آدم هاى گنده گنده توى خيابانها، توى ادارات، توى صف داروخانه تكه هاي بزرگ آدامس را توى دهانشان ميچرخانند. چلم چلم صداى دهانشان بلند بلند شنيده ميشود و اصلا به روى خودشان هم نمياورند. لابد اينجور كه اينها با اين سربلندى آدامس و فكهاى خوش تراش و حركات موزون و جذاب در ميان صورت موقر شرقى را بنمايش ميگذارند يك جايزه در اشاعه فرهنگى الگوى مردان در سرزمين پرافتخار را از همه ما طلبكار هستند! خدا كنه كار به دستمال قيصرى و تسبيح شاه محمدى نرسد ...

يك ليوان چاى را جلوى رويش گذاشتم و سطل آشغال هل دادم كنار ميز بطوريكه بوضوح بشود آنرا ديد. حساسيت به آدامس را همچنان با خود داشتم و جابجايى سطل آشغال در معرض روئيت براى اين بود كه وسط حرف زدن و چاى خوردن  آدامسش را يك جايى دور و بر ميز و صندلى نچسباند. به آزمايش كردنش ميارزيد.

كمى به در و ديوار نگاه كرد، پوشه اسامى شركتهاى كاريابى را ورق زد، منرا ورانداز كرد، ليوان چاى را دستش گرفت و لحظاتى از سكوت برقرار شد.  من اين سكوت را ميشناختم. تلاقى نگاهها و بعد با همان سرعت فرار نگاهها از هم، حركات بى مقصود دست، نفسهاى بلند در فاصله زمانهاى مساوى ... و در دل همان سكوت در يكى دو دقيقه كوتاه و فشرده سوالاتى تكرارى و آشنا رژه ميروند: از دست شما كارى برمى آيد؟ اصلا فايده دارد؟ خود شما ديگر از كجا آمده ايد؟ ادارات دولتى و دوره تحصيلى و غيره نتوانند كارى بكنند آنوقت شما ديگر با اين ساختمان زوار در رفته و اين كامپيوتر و يك ليوان چاى ديگر چه صيغه اى هستيد؟ جواب اين سوالات را خود اين آدم خوب ميداند. ميفهمد كه اگر قرار باشد دستش به كارى بند بشود ديگر به اين دنگ و فنگها احتياجى نيست. مساله اصلى براى او اينستكه آيا باز هم داستان تكرارى را روى ميز بريزد؟ اعصاب و حوصله را آنرا دارد كه دوباره قصه سالها زندگى خودش بازگو كند؟ مساله اصلى براى او اينستكه كجا ميتواند فقط  صرف فاكت و اطلاعات مربوط به كشوهاى مربوط به "اشتغال" در زندگى اش را باز كند بدون اينكه به جنبه هاى شخصى و فردى زندگى خصوصى و احساساتش دست برده باشد.

آگهى شغل مد نظرش را دقيقا بخاطر داشت. مفاد تقاضانامه را هم فوت آب بود. ميدانست كه از همه شرايط  و ملزومات هم برخوردار است: "آمدم ببينم ... شما را هم آزمايش كنم ببينم اين ماجرا را چه جورى كنار هم بچينيم كه شايد اين گوه  را به ما بدهند ... ". سر راست و روشن. بدون اينكه از كلمه "گوه" خم به ابرو بياورم،  قلم و كاغذ را كنار گذاشتم، تخته كليد كامپيوتر را  جلو آوردم كه يكسره بدون پاكنويس و درد سر بعدى همانجا كار را تمام كنيم. مانيتور را هم چرخاندم كه خودش هم ببيند چه مينويسم. شريك كار باشد. حالا ديگر آدامس نه توى دهان بلكه توى دستش بود. بين دو انگشت گاهى پهن و گاهى هم مثل توپ گِردِش ميكرد. منتظر بودم تا ببينم آخر كار كجا سر به نيستش ميكند.

پانزده ساله توى سوئد هستم. كار زياد كرده ام، از نظافت و ظرفشويى و باغبانى تا كون شورى پيرمردهاى دم مرگ. زبان را خيلى زودتر از SFI  توى كمپ ياد گرفتم. پنج سال ما را سردونداند تا بلاخره بما اقامت دادند. خودم كار پيدا كردم. كار سفيد بود توى انبار. دو سه سال بعد ديگر از كمر افتادم رفتم دنبال درس. مدارك ايران كه مهندس رياضيات بودم را با كلى درس و بدبختى قد هم زديم و دوباره مهندس شديم ... en  نيست بايد بنويسى ett ... تقاضاى كار بجايى نرسيد. فرستادن منرا به پراكتيك   ...  جاى inte  غلط است. در جمله فرعى قيد منفى را بايد بعد از فاعل  يا ضمير فاعلى بيارى ...     دو بار پراكتيك كردم، همان كار بود اما پولش را نميدادند. يك روز مانده به شش ماه تمام بشود يك كاغذ ميدادند امضا كنم و يك دسته گُل. همانجا يارو ميگفت پس فردا بيا كار زياد داريم ...  اى بابا اين برنامه  Words  شما اعصاب ما را خرد كرد ... يا بايد گرامر درست بنويسيد وگرنه ميشود اين خط سبز چين چين لعنتى را اصلا حذفش كرد ...   تخته كليد را جلو كشيد  ... اگر بروى توى  Ställning  ... بعدش Anpassa  ... نه اصلا ولش كن ... ميرويم به  Kontrollplan  ببينم برنامه تان كامل install  شده يا نه ... اى بابا  Office packet  شما هم كه دزدى است ... بهترش زياده، برنامه هاى ميكروسافت از سال ٢٠٠۵ به بعد ايراداتش در plattform انتخاب اتومايتك زبانها بهترشده.  بگو از ايران برايت بيارند ... آنجا مفت است ... بهر حال ...

تخته كليد را بسمت من برگرداند. اينهمه فضولى و دست درازى را بى خيال ... آدامسه چى شد؟ كجا رفت؟ نكنه زير تخته كليد ... نه آنجا نبود. پس كجا ميتوانست باشد؟ توى دهنش؟ نه. دستش هم كه خالى بود...

تا اينجا ديگر داشت پاك اعصاب من را خط خطى ميكرد. از شما چه پنهان در مورد اين ماجراى جمله فرعى و جمله اصلى و تفاوت جاى قيد و مفعول و فاعل در اين زبان كوفتى سوئدى سالهاست من مشكل دارم. راست ميگويد، اما با اينحال اينهمه دخالت و نق زدن براى چيه؟ با خودم فكر كردم "اگر خيلى بلد بودى حتما كارت به ما نميافتاد." اما ديگر مانيتور و اين همه خط سبز رنگ چين چينى كه كل خطها را گرفته بود نميگذاشت زيادى پر رويى كنم. اما از همه بدتر آدامس بود. مثل شعبده بازها از اين دست ميرفت آن دست ديگر ... غيبش ميزد، دوباره توى دستش بود. باندازه يك پنج كرونى پهن ميشد. دوباره گرد، استوانه اى. ميانداخت هوا. دوباره ميگرفتش. مثل صحنه تعقيب اتوموبيلها در فيلمهاى جيمزباند مواظب بودم ردش را گم نكنم.

دوباره رشته سخن را بدست داشت: هر چى كه اداره كار گفته كرده ام، دوره نمانده كه نرفته باشم. معلمى كردم، زير دست بچه خرده ها توى اين ادارات با پول اداره "سوسيال" دو لا پهنا كار كردم. بقول خودشان تجربه بازار كار، از هر نوعش،  رانندگى تاكسى و فراشى توى مدارس و همه جورش توى سابقه ام هست. پرونده ام فقظ قرمساقى كم دارد و حبس ابد. لحنش كم كم عوض شد.  

روبروى من مرد ۴٧ ساله اى نشسته بود كه تمام وجودش از تحقير حكايت داشت. در همه زواياى زندگيش زخم خورده بود. زبانش، لهجه اش، ريخت و قيافه اش همه بهانه اى بوده كه نديده اش بگيرند. به حسابش نياورند. هلش بدهند ته صف. خسته بود. از همه چيز خسته بود. از بى پولى، از ندارى، از حسرت خوردن. ديگر ناى عصبانيت هم در وجودش نمانده بود. عصبانيت از مدرسه بچه ها، از كودكستان دختر كوچكش از كيتفيت نازل تدريس، از سركوفتى كه در انتظارات ساده كوكانش حس ميكرد. بخوبى حس ميكرد كه شانه هايش توان حمل مسئوليتى كه بردوش خود ميدانست را دارند از دست ميدهند. "اوايل فرار و پناهندگى شور و شوق بما ميداد. بعدش تحمل. بخودمان ميگفتيم بايد سالم و اميدوار از اين دوره بيرون بياييم. نوبت ساختن و تلاش براى روى هم گذاشتن خانه و زندگى و ساختن آينده هم رسيد. كار كرديم و دود چراغ خورديم، درس خوانديم. به همه چيز تن داديم. هر جور دلشان خواست زير و رو كبابمان كردند. همه اش اشتباه بود، همه اش چرت بود. ميبايست ميرفتيم دنبال پول. كبابى، كيوسك سوسيس فروشى، يك دكان، يك كاسبى ... عقل ميخواستيم چيكار، ميبايست ميرفتيم دنبال پول ..."

اما عصبانيت اصلى اين آدم در جاى ديگرى نهفته بود. از اينكه تلاش و كوشش او براى زندگى انسانى زير گرد و غبار موهاى سياه رنگش نديده گرفته ميشود. او براى زندگى بهتر براى خانواده اش مايه بزرگى گذاشته بود. از اينكه دخترش زندگى آزادنه و بسيار بهترى برايش فراهم شده بود، غرور بى پايانى را زير پوستش ميدواند. از اينكه بلاخره علاقه فردى اش در رياضيات را بجايى رسانده بود، راضى بود حتى اگر هنوز از شغل خبرى نبود. اينكه اين قدمها و اين موفقيتها و اين ارزشها برسميت شناخته نميشد، عصبانيش ميكرد. غرور او را كسى نميديد، كسى اهميت زيادى براى آن قائل نبود. از چشم جامعه، در مقابل همه مراجع و كاركردهاى جامعه او يك فرد "بيكار" بحساب ميامد. به اين خاطر سرزنش ميشد، سركوفت ميخورد، فقر و ندارى از گردنش دور نميشد، نه حال و نه آينده اش جايى براى دلخوشى نميگذاشت. اينها بجاى خود، درد آورترين اين بود كه تلاش بيوقفه زندگيش براى اينكه به يك شغل دست پيدا كند، نديده انگاشته ميشد.

اينهمه حاشيه براى درخواست يك شغل آنهم براى آدمى كه صاف و ساده همه شرط و شروط مندرج در آگهى كار را از نظر سوابق و تحصيلات و همه آمادگى لازم دارا بود، مثل هميشه دردناك بود. به چه طريقى ميبايست به رئيس كارگزينى اداره مربوطه تفهيم كرد كه ايشانِ متقاضى يك آدم كارى و وفادار و بدردبخورى است؟ شنيدن و جمعاورى "اطلاعات" ضرورى و اضافه كردن يك مشت لغات آشنا از جمله ورزشدوستى و اجتماعى بودن و خونسردى و غيره به همه اينها كار سختى نيست. مساله بعدى و مهمتر اينجاست كه با كدام جادو جنبلى اين آدم و آمادگى بكار و تواناييهايش را در يك صفحه A4  جا بدهى كه يك قدم به اشتغال نزديك بشود؟  اين كاغذ لعنتى هم كه از تاريخ و عنوان و امضا و لفت و لعاب در رفته بيشتر از سى تا خط ناقابل برايش باقى نميماند.

ملاقات ما يكساعت بيشتر بطول نيانجاميد، اما تمام روز حرفها و سرگذشت او منرا بخود مشغول داشت. خدا عمرش بده ككِ دستور زبان و فرق جمله فرعى و اصلى و جاى قيد و inte  و كوفت در اين زبان ينگه را هم كه به تنبان ما انداخت و رفت. از همه بدتر آن آدامس جويده گمگشته بود كه تا دو روز بعدش هم دنبالش ميگشتم.

مصطفى اسدپور

٣ آپريل ٢٠٠٧

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

copyright © 2007 Flykting.se